تبليغاتX
سینماتوگراف - سفر به سرزمین پاراجانف
 

ماجرای سگ پاچه خوار ، روز استقلال ، خانه پاراجانف و ...

 

بالاخره بعد از بیست و سه روز از ارمنستان برگشتیم تهران . دوشنبه بیست و دوم مهرماه ساعت یازده شب به وقت ارمنستان از ایروان پرواز کردیم و ساعت یازده شب به وقت تهران به فرودگاه امام خمینی رسیدیم . تعجب نکنید ، برابری این یازده شب با اون یازده شب بخاطر اختلاف ساعت یک ساعت و نیمه ایران با ارمنستانه ...

جاتون خالی خیلی که نه ، اما یه کمی خوش گذشت . با اینکه روزی 17 – 18 ساعت یا شاید هم بعضی روزها بیشتر از این کار می کردیم ولی باز هم خوب بود .

 

ورود به ارمنستان ...

روز جمعه سی ام شهریور ساعت هفت بعدازظهر برای فیلمبرداری سکانس های خارجی فیلم سینمایی "نیش عقرب" به کارگردانی مجید جوانمرد و تهیه کنندگی شبکه سحر بعد از یک ماه کار در تهران رفتیم ارمنستان ...

 

سیم کارت اعتباری مجانی ...

به محض ورود به فرودگاه ایروان ، وقتی که می خواستیم ساک و چمدون مون رو تحویل بگیریم متوجه یه کیوسک متعلق به شرکت ویواسل که همون ایرانسل خودمونه شدیم . دو تا خانم جوون ارمنی صدامون کردن و نفری یه سیم کارت اعتباری رایگان با هزار درام اعتبار ( سه هزار تومن ) بعنوان هدیه به تک تکمون دادن .

 

هتل آراگ ، جایی برای زندگی ...

بعد از خروج از فرودگاه سوار دو تا ون شدیم و رفتیم سمت هتل محل اقامتمون . البته هتل که نه ، یه جورایی یه متل جمع و جور و خودمونی ... خدائیش جای خوبی بود . من و بهداد امینی و مجید جوانمرد رفتیم توی یه سوئیت سه تخته دوبلکس . فقط مشکل اینجا بود که یه تخت پائین بود و دو تا تخت طبقه بالا . بخاطر اینکه مجید جوانمرد تنها باشه با کمک بهداد آستین هامونو زدیم بالا و یکی از تخت های طبقه بالا رو با کلی دنگ و فنگ آوردیم پائین و دکوراسیون سوئیت رو بهم ریختیم و زندگیمونو شروع کردیم . 

 

روز استقلال ارمنستان ...

سینه موبیل ( ماشین خاور حمل کننده لوازم فیلمبرداری ) که از راه زمینی باید میومد با سه روز تاخیر رسید و ما هم توی اون سه روز رفتیم برای بازدید از لوکیشن هایی که باید اونجا فیلمبرداری می کردیم و جشنی که توضیح میدم ، عجله نکنید ...

شب دوم حضورمون توی ایروان با پنج شیش تا از پسرای گروه که بچه های دوست داشتنی و باحالی بودن رفتیم میدون جمهوری (هاراپاراگ) . یه میدون بزرگ قدیمی با ساختمون های بازسازی شده خوشگل و دیدنی که وسط میدون رو داربست زده بودن و حسابی چراغونی کرده بودن . انقدر دیدنی و جذاب بود که هممون ماتمون برده بود . تازه فهمیده بودیم که امروز روز استقلال ارمنستانه و این آذین بندی ها هم بخاطر جشن سالیانه ایه که هر سال توی همین روز یعنی اول مهر وسط همین میدون برگزار می شه.

جاتون خالی یه بزن و بکوب و رقصی راه انداخته بودن که تا نبینید باورتون نمی شه . یه سری فواره هم درست کرده بودن که با موسیقی کار می کرد و کم و زیاد شدن ریتم موزیک رو با کم و زیاد شدن آب فواره ها هماهنگ کرده بودن ، که البته با رنگ بندی های شاد و متفاوتی همراه بود . ما هم مثل بچه مثبت ها وسط جمعیت وایستاده بودیم و نگاه می کردیم . به خدا راست می گم ... البته یه سری از بچه ها یه تکونی به خودشون می دادن و حالشو می بردن که خوبیت نداره اسم ببرم و بگم کیا بودن !!!

 

سگ پاچه خوار ...

روز سوم حضورمون توی ارمنستان رفتیم برای دیدن یه خونه . من ، کیوان مقدم ، مجید جوانمرد و دستیار فیلمبردارمون . همین که صاحبخونه درو باز کرد و وارد خونه شدیم سگ خونگیش که خال خالی و زشت بود شروع کرد به پارس کردن . ما چهار نفر هم هی خودمونو جابجا کردیم و ژست نترسیدنو گرفتیم و به راهمون ادامه دادیم و رفتیم توی حیاط که بریم توی خونه ... صاحبخونه هم به ارمنی داشت به سگ لجبازش بد و بی راه می گفت و البته ما نمی فهمیدیم که چی داره به سگش می گه . سگه وق وق کنان رفت ته حیاط و یه دفعه با سرعت از لای پای سه نفر دیگه زیکزاک اومد و از شانس بد من پاچه شلوارمو محکم گرفت . منم هر چی تقلا می کردم فایده ای نداشت که هیچ ، بدتر هم شد و بالاخره آقای صاحبخونه زحمت کشید و سگش رو از پاچه من جدا کرد ... بقیه داشتن هر هر می خندیدن و من داشتم به پاچه شلوار پاره شدم و جای دندون های سگ پاچه خوار زبون نفهم نگاه می کردم . یه آن احساس کردم پام داره می سوزه ، پاچه شلوارمو زدم بالا و چشمتون روز بد نبینه ، دیدم از ساق پام داره خون میاد ...

 

بیمارستان قدیمی دوران شوروی سابق ...

شب همون روز سگی با یه ایرانی- ارمنی به نام درو میناسیان که یه جورائی هم دستیار تولید ارمنستانمون بود و هم مترجم رفتیم یه بیمارستان کل کثیف که از دوران شوروی سابق باقی مونده بود و آدم رو یاد فیلم های قدیمی روسی مینداخت . یه آقای دکتر نسبتا جوون با دو سه تا پرستار اومدن سراغم و بهشون فهموندیم که چه اتفاقی افتاده . اونا هم بعد از کلی کلنجار رفتن با همدیگه متوجه شدن که باید یه آمپول ضد هاری بهم بزنن، و همین اتفاق هم افتاد ... به خدا الان سالم و سرحالم و هیچ اثری از هاری و اینجور حرفا در من دیده نمی شه . البته هنوز جای زخم دندون آقا سگه روی ساق پام از بین نرفته ...

 

شروع فیلمبرداری ...   

سینه موبیل بالاخره عصر روز دوم مهر رسید ایروان و فهمیدیم که می خواسته از مرز بازرگان وارد ارمنستان بشه که بهش اجازه ورود ندادن و چهارصد کیلومتر دور زده و از یه مرز دیگه خودشو رسونده به ما ...

فردای اون روز ساعت شش صبح کار فیلمبرداری شروع شد و ... بقیه  ماجراهای سفرمون رو خلاصه تر می گم که خسته نشین ...

روز اول فیلمبرداری سکانس کشته شدن سام درخشانی رو زیر یه پل بزرگ ماشین رو گرفتیم . این پل شبیه پل ورسک خودمونه و فکر کنم ارتفاعش حدود سی متر باشه . پائین پل یه دره و یه رودخونه کوچیکه و یه کشتی بزرگ آبی رنگ که در واقع رستورانه و ماهی پرورشی زنده سرو می کنه .

 

و باقی روزها ...

روزهای بعد هم لوکیشن هامون بدون ترتیب اینا بودن : هتل محل اقامتمون ، خیابون های ایروان برای سکانس های ماشین سواری ، خونه وارطان (صاحب همون سگه ) برای سکانس های داخلی لندن ، یه شرکت متعلق به وزارت صنایع برای سکانس های کشته شدن یکی از بازیگرامون و درگیری سام درخشانی با سه تا قاتل سیاهپوش اجیر شده ، هتل هرازدان برای سکانس های سالن کنفرانس و مصاحبه مطبوعاتی دانیال حکیمی و سام درخشانی ، یه هتل دیگه که اسمش یادم نیست برای گرفتن سکانس های تیراندازی و تعقیب و گریز که داخلی هاش رو توی هتل خودمون گرفتیم ، میدون جمهوری و یه مسجد برای سکانس های گشت و گذار فرهاد قائمیان و دانیال حکیمی ، یه کتابفروشی برای سکانس های اول فیلم ، سندکیا تئاتر (سالن بزرگ تئاتر ایروان) برای سکانس های کشتن یکی از بازیگرای خانم توسط یکی دیگه از بازیگرای خانم ، جلوی سفارت ایران برای ادامه سکانس های گشت و گذار فرهاد قائمیان و دانیال حکیمی ، یه ساختمون متعلق به شهرداری برای سکانس پرت شدن یکی از بازیگرامون از طبقه مثلا چهارم !!! ، یه بیابون و دره برای گرفتن سکانس سقوط ماشین یکی از بازیگرای دیگه مون و انفجار ماشین که خدائیش خیلی عالی بود ، یه خیابون توی اطراف شهر برای انفجار ماشین حامل دانیال حکیمی و سام درخشانی ، بقیه خیابونهای شهر و مجسمه هایی با شکل و شمایل دیدنی و تعجب برانگیز خصوصا مجسمه مادر که بیست متر ارتفاع داشت و ... یه سری جاهای دیدنی دیگه که امیدوارم یه روز خودتون برید و از نزدیک ببینید .

 

دریاچه سوان ...

این یکی رو جداگونه می نویسم ، چرا که واقعا دیدنی تر از بقیه جاهاست . ساعت ده صبح رسیدیم دریاچه سوان . یه دریاچه واقعا مثال زدنی توی هفتاد کیلومتری شهر ایروان که روبروش یه کلیسای کوچیک قدیمی ساخته شده که سیصد و بیست و پنج تا پله رو باید بری بالا تا بهش برسی . ما که راستشو بخواین سی چهل تا پله رو رفتیم بالا و چون فکر کردیم ممکنه وسط های راه قلبمون بگیره و نتونیم برگردیم از ادامه راه منصرف شدیم و برگشتیم سمت دریاچه ... تنها کسی که رفت اون بالا و برگشت دانیال حکیمی بود و بس ...

 

شنا در زمستان !!! نه ، ببخشید پائیز ...

با اینکه هوا یه خورده سرد بود ، من و قادر قادری (دستیار صدابردار) با عموی یکی از بچه ها دریاچه سوان رو که دیدیم ، نتونستیم خودمونو نگه داریم و لباسامونو درآوردیم و پریدیم توی آب ... آب دریاچه انقدر سرد بود که تمومه بدنم داشت تو آب می لرزید . یه بیست دقیقه ای توی آب سرد دریاچه سوان شنا کردم و دیگه نتونستم ادامه بدم و اومدم بیرون . یه تی شرت و یه پولوور و یه کاپشن با خودم برده بودم و هر سه تاشو با هم پوشیدم . اما همچنان به قول بچه ها رو ویبره بودم و داشتم می لرزیدم و دندونام می خوردن به هم . خلاصه یه خورده که چه عرض کنم ، یه ساعتی توی آفتاب نشستم تا یخ هام واشد و یه ذره سرما از تن و بدنم پرید . بقیه بچه ها هم منتظر بودن تا به گفته گروه فیلمبرداری آفتاب از شرق بیاد سمت غرب . تو این فاصله به ذهنشون رسید که قایق موتوری سوار شن و همینطور هم شد . یکی دو ساعتی وقتمون با قایق سواری گذشت و جاتون خالی حدودای ساعت چهار بعدازظهر وقت ناهار شد . ناهارمون رو که خوردیم رفتیم سراغ کار کردن و سکانس قایق سواری یکی از بازیگرها رو گرفتیم و کم کم آماده برگشتن به ایروان شدیم و برگشتیم .   

 

سکانس آخر ...

بالاخره روز بیست و یکم مهر سکانس پایانی فیلم "نیش عقرب" رو که مربوط می شد به انفجار یه ماشین گرفتیم و رفتیم هتل استراحت کردیم .

  

خانه پاراجانف ، انار و ماهی های شیشه ای ...

فردای اون روز هم رفتیم یه خورده سوغاتی و خرت و پرت خریدیم و بعدازظهرش هم من و بهداد و جوانمرد و پانته آ حسینی (منشی صحنه مون) ، با لیلا خوش کنار (عکاس مون) و مهدی فصاحت (از بچه های گروه فیلمبرداری) و ملیسا مارابان (بازیگر دانمارکی مون) تصمیم گرفتیم بریم یه جای خوب و دیدنیه دیگه . یعنی خونه سرگئی پاراجانف فیلمساز فقید ارمنی که حالا تبدیل شده به یه موزه ...

راستش چند روز پیش این تصمیمو گرفته بودیم ، ولی واقعا فرصت نمی شد . امروز دیگه چون عصر باید می رفتیم فرودگاه تصمیم مون قطعی شد و سوار تاکسی شدیم و اومدیم جایی که باید می اومدیم . وگرنه باید کلی افسوس می خوردیم .

خونه پاراجانف وسط شهر و روبروی استادیوم ورزشی هرازدان واقع شده . یه خونه قدیمی و بازسازی شده که روی سردرش عکس بزرگ استاد نصب شده . پیشنهاد می کنم اگه رفتید ارمنستان اینجا رو از دست ندید .

از در خونه که وارد شدیم حیرون بودیم و متحیر از اینکه واقعا خوابیم یا بیدار . رفتیم توی ورودی خونه و نفری یه بلیط هفتصد درامی (بیست و یک هزار تومن) خریدیم و وارد شدیم. عکس چیده شده فدریکو فلینی و جولیتا ماسینا به همراه نامه ای تایپ شده از فلینی به پاراجانف با امضاش . عکسی از پاراجانف با مارچلو ماسترویانی ، یه عکس کولاژ شده از مرلین مونرو ، عکس ها و پوسترهایی از فیلم های رنگ انار ، عاشق غریب و چند تا فیلم دیگه از پاراجانف که یه سری شون کولاژ شده بود ، تابلوهایی که پاراجانف به شکل های ماهی و آدمک و انار و ... چیزهای دیگه با شیشه خورده ساخته بود ، نقاشی هایی که به سبک های مختلف از اشیاء متفاوت کشیده بود ، طرح هایی از چهره هم سلولی هاش از زمان زندان رفتنش که با زغال نقاشی کرده بود ، مجسمه هایی که با برس نظافت و گونی و پارچه های تیکه پاره شده و هر چیز بدرد نخوری که به دستش می رسید ساخته بود ، میز و صندلی هایی که نقش و نگارهای عجیب و غریب داشت ، و دیدنی تر از همه تابلوی مونالیزا که با کولاژهای مختلف ساخته شده بود و چراغ های نفت سوز و پیسوز ، و همینطور ماشین تایپ پاراجانف که با یکی شون لوکوموتیو درست کرده بود و ده ها اثر دست ساز دیگه که واقعا حیرت برانگیزه ... یه حیاط خلوت هم داشت که مجسمه چهره خودش اونجا بود با یه راه پله که میرفت روی تراس طبقه دوم .   

 

پایان ماجرا ...

حوالی ساعت پنج بعدازظهر روز دوشنبه از خونه پاراجانف اومدیم بیرون و برگشتیم هتل محل اقامتمون . ساعت هفت و نیم عصر هم ماشین ها اومدن و با بقیه بچه های گروه سوار شدیم و رفتیم سمت فرودگاه ایروان و بعد از تحویل بار و گرفتن کارت پرواز و بقیه کارهایی که باید انجام می شد رفتیم توی فری شاپ و منتظر شدیم تا ساعت ده شب .

بعدش هم رفتیم سمت هواپیما و سوار شدیم و نزدیک های ساعت یازده شب بالاخره به سمت تهران پرواز کردیم ...     

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 0:48 AM توسط افشین رضائی |